تبليغاتX
دختر زیور بلیط فروش


استاد :فقط مهری که اینجاس ؛ مهر اون شرکتی که اسمش ٌ نوشتی نیست ؛ اگه چیزی گفتن ؛ دوباره

باید ازشون امضا بگیری

سارا : استاد من نمی رم ازشون امضا بگیرم

استاد : این غرور و لجبازیازیات ٌ ، دیگه توی ٍ کار ،باید بذاریش کنار ...


برگه ها رو می اره و می اد روی ٍ صندلی می شینه ...

استاد : اینجا چی نوشتی ؟

سارا : قنبری

استاد : قنبری دیگه کدوم خریه ؟

سارا :استااد ؛ نگین اینجوری ؛ استادمه

استاد : چیه ؟ روش غیرت داری ؟

سارا : نه ، من رو هیشکی غیرت ندارم

استاد : هیچکس ! چرا؟



استاد مشغول ٍ نوشتن روزها و ساعت هایی ٍ ، که قرار ٍ توی دفتر باشم ...


استاد : چند ساعته کاراموزیت ؟

سارا : 240 ساعت

استاد : یعنی 240 ساعت باید تو رو تحملت کنم ؟

سارا : دلتون هم بخواد



استاد : چرا لاک ٍ مشکی زدی ؟ همیشه لاک ٍ قرمز می زدی

سارا : نه ؛ من هیچوقت لاک ٍ قرمز نمی زدم

استاد : چرا ؛ می زدی

سارا ( با لبخندی پیروزمندانه ) : استاد شما من ٌ با یه نفر دیگه اشتباه گرفتین

استاد : نه خیر ؛ خودت بودی

سارا : گفتم که استاد ؛ شما    من ٌ   با    یه نفر ٍ دیگه      اشتباه     گرفتین 

استاد : عکست ٌ دارم ؛ بهت نشون می دم

سارا : اها ا ؛ خوب پس زدم



استاد : تو چرا یه بار لیست ٍ من ٌ برداشتی ؟

سارا : استاااد ؛ من ؟؟؟

استاد : اره تو

سارا : حتما اشتباه می کنید استاد

استاد: لیست ٍ من گم شده بود ؛ من رفتم دوربین ٍ دانشگاه ٌ نگاه کردم ، دیدم تو برداشتی


سارا : اها ؛ برش نداشتم که استاد ؛ حتما برداشتم که حضوریم ٌ بزنم و دوباره بذارم سر ٍ جاش




استاد : راستی الان این تیپ ٍ دانشگاهته دیگه ؟

سارا : شما که نگفتین استاد، با تیپ ٍ دانشگاه بیا

استاد : ا ؛ نگفتم ؟


این بار به جای ٍ نوشتن ٍ کلمه ؛ روی ٍ پرسپکتیو هایی که استاد کشیده ، خط می کشم ...

سارا : تازه ؛ مگه چمه ؟ همینم تیپ ٍ دانشگاس

استاد : ا؛ اینم تیپ ٍ دانشگاس ؟

سارا : اره ؛ به جز این شال ٍ

استاد : یعنی اینجوری می ری دانشگاه دیگه ؟

سارا : اره ؛ البته اگه حراست ٍ ، نباشه


استاد : دیگه ندیدمش این ترم ٍ ؛ فک نمی کنم دیگه باشه  ؛ مگه چیزی می گه ؟



سارا : اوهوم ؛ توی امتحانا حسابی ی ؛ اها ؛ راستی ؛  اون دفعه ، توی ٍ راه پله ها گیر داد و ازم دعوت

به عمل اورد که برم اتاقش ؛ منم فرار ٌ بر  قرار ترجیح دادم و اومدم توی ٍ محوطه  که  یهو  ( با دستم ، به

استاد اشاره می کنم ) یکی از اساتید اومدن پیشم ؛ و کلی اصرار کردن که دقایقی چند ، وقتم ٌ بگیرن ...


استاد  ( در حال ٍ قه قهه )  : خوب ؛ واسم از اون استادت بگو ، که هی می اد وقتت ٌ می گیره ...




دسته ی صندلیم ٌ می گیره ؛ و چرخ های ٍ صندلیم ٌ به سمت ٍ خودش هدایت می کنه ..

صندلیم ٌ می کشم جای ٍ اولش ؛ و می گم  : ا ؛ استادد




واسه منحرف کردن ٍ ذهنش ، تصمیم می گیرم یه چیزی واسش تعریف کنم ... اما هم چنان ؛ هنوز

بهش نگاه نکردم  ( منظررم ایز تو ایز هستش )



سارا : استاد ؛ اون دفعه که شما ادرس دادین بهم ؛ هر چی نیگا می کردیم با دوستم ، جز این

نونوایی ، چیزی نمی دیدیم ؛دوستم می گفت  : " احتمالا استادت توی ٍ این

نونوایی ٍ شاغله "  ... بعد هم کلی توی لباس ٍ نونوا  ها تصورتون کردیم ؛شما که تیره ، لباس ٍ شریف ٍ

نونوایی هم که سفید ؛  و در حال ٍ زیر و رو کردن نون ها ... بهتون می اد ا


استاد :اگه بدونی چه در امدی  دارن . به نظرت چقدی اجاره می دن ؟

سارا : 5-6 میلیون


استاد : چند سال خواب بودی ؟

استاد : روزی 1 میلیون در می ارن

سارا : استاد کاش دیگه نیام این جا کار اموزی ؛ فک کنم نونوایی ٍ ، جای ٍ مناسب تری باشه

استاد : اره ؛ ما خودمون هم تصمیم گرفتیم تغییر ٍ شغل بدیم





استاد : لاغر شدی  سارا

سارا : راستی استاد شما چه جوری انقد لاغر شدین ؟

استاد : رژیم گرفتم

سارا : اون روز ٍ ، ندا شما رو دیده بود ؛ بعد بهم می گفت "  وا ؛ چرا انقد لاغر شده ؟ چرا استاد

انقد زشت شده ؟ فک کنم معتاد شده  " ؛   منم گفتم  : " استاد عاشقٍ خودشه ؛ مطمئن باش ،

معتاد نشده "

استاد : ندا کیه ؟

سارا : ندا  ...

استاد : اسمش واسم اشناس

سارا : همون که باهاش دعوا کردین   . . .


استاد :من معتادم ؛ اما می دونی به چی ؟

صندلیم ٌ می کشه سمت ٍ صندلی خودش  ...

استاد : به تو

 استاد : تو به چی معتادی ؟

سارا : به چایی



برگه ای  که روش در حال ٍ خلق اثر معمارانه هستم  ( کیدینگ ) رو می ندازه انتهای میز ؛ اما من دوباره

برش می گردونم برگه هه رو  . . .


سرم ٌ می گیره بالا و می گه  : " لوک ات می "

سرم ٌ بر می گردونم و می گم  : " مگه ازم قول نگرفتین که تو چشماتون نگاه نکنم ؟ "


سرم ٌ بر می گردونه   و l .i.p  ش ٌ می اره جلو ؛ منم  بدون هیچ گونه مقاومتی ، باهاش همکاری

می کنم ...

می زنمش کنار و می گم : " الان همه ی  رژم پاک  می شه "

استاد : ولش کن اون ٌ ؛ دیگه پاک شد

و باز ki. S. S  


دستم ٌ می گیره و می بره سمت ٍ خودش ؛ و می نشونه رو پاهاش

سارا : ا ؛ می خوام برم روی ٍ صندلی ٍ خودم

استاد : بذار دستامون ٌ مقایسه کنیم ؛ ا، چرا انقد دستات سیاه شده ؟

سارا : دستای من همیشه سیاه بوده

استاد : نه ، همیشه سفید بود


می خندم و می گم : استاد فک کنم ، دست ٍ من ٌ هم ، با دست ٍ یه نفر ٍ دیگه اشتباه گرفتین

استاد : نه ، دست ٍ خودت بود

سارا : خوب پس ، اثرات مانتو استین کوتاس

سارا : استاد این برگه هه رو امضاش کنید دیگه


استاد : باشه

سارا : استاد ، من اینجوری راحت نیستم ؛ بذارین برم روی ٍ صندلی ٍ خودم ...


من می رم  سر ٍ جای ٍ خودم ؛ اونم برگه رو امضا می کنه ...


 بلند می شم ؛ برگه ها رو بر می دارم که بذارم توی ٍ کیفم ؛ استاد می اد سمتم ؛ و من ٌ می نشونه

روی میز

چشمای ٍ استاد ٌ می بینم ؛ حس می کنم وحشتناک شدن ؛

پس ؛ می زنمش کنار ...

اما اون باز مشغول  ki. SS. inG  می شه

سارا : استاد ، بسه دیگه
 
و استاد باز ...

می اد روی ٍ گردنم ...


سارا :بسه دیگه ؛ استاد نمی خواید که مثه اون دفعه شه ؟

سرش ٌ می اره بالا  و  می گه   " راستی اون دفعه رو یادته ؟  "

و باز مشغول ٍ مانور دادن روی ٍ لب ها می شه ...

اندکی سکوت می کنم  ...  و باز ...

 با خودم می گم : یعنی من استاد ٌ دوست دارم ؛ پس چرا دیگه حوصله ی k.i.ss هاش ٌ ندارم ؟



سارا : استاد ، خواهش می کنم

سرش ٌ می اره بالا ؛ و می گه " خواهش می کنم چی ؟ "

سارا : خواهش می کنم بسه

استاد : من فقط دارم می بوسمت


و اندکی سکوت ...   یه چیز ٍ زبر روی ٍ صورتم بود ... حس میکردم الان پوست ٍ صورتم کنده می شه


سارا : بسه دیگه ؛ می خوام برم خونه مون

استاد : می دونی چند وقته من و تو ، همدیگه رو ندیدیم ؛ باید بدهی ات ٌ بدی

و باز ، ادامه می ده

... یه لحظه حس کردم ، دیگه از بس من ٌ بوسیده ، لبام به سایز ٍ لبای ٍ انجلینا رسیده ...

سارا : بسه دیگه ؛ استاد ما بازم همدیگه رو می بینیم  ...

 
و این چنین استاد ، عقب نشینی می کند ...


  استاد چند ثانیه روی ٍ یکی از صندلی ها می شینه؛  کیفم ٌ بر می دارم که از اتاق بیام بیرون ؛

استاد : می رم دسشویی ، یه ابی به سر و روم بزنم ؛ بعد می رسونمت


می رم توی ٍ سالن ...  از دسشویی می اد بیرون ... حس می کنم خیلی عصبانی ٍ ... انقد که دلش

می خواد بزندم ...

استاد: از دفعه ی بعد ، یه مانتوی ٍ سرمه ای و یه مقنعی سورمه ای 



وارد اسانسور می شیم ...

من ، با روی ٍ گشاده ، خودم ٌ توی ٍ اینه می نگرم و استاد عصبی ...

سارا نوشت : اون لحظه حس ٍ خیلی خوبی داشتم ؛ از بابت ٍ این که، اون فکر هایی که دی شب فک

می کردم ،  اتفاق نیفتادنشون محاله ، رخ نداده بود د . . . یه چیزایی تو مایه ی حس ٍ یوزارسیف

بودن ...



استاد : تو چرا فک می کنی من خودم ٌ خیلی دوست دارم ؟

در مسیر ...

اشاره می کنه کمربندم ٌ ببندم ؛ فقط اشاره ... با یه حالت ٍ عصبی

استاد : می ری خونه ؟

سارا : اره

استاد : خونه تون چهارراه  . . . بود دیگه ؟

سارا : اره

استاد : ببخشید من حرف نمی زنم ... از صبح تا الان ، خستگی ، گشنگی ...

سارا : نه ، اصلا اشکالی نداره



در میانه ی راه ؛
 
استاد : تو همیشه در موردم چه جوری فک می کردی ؟

سارا : همین جوری که هستین ؛ فقط بدون ٍ چیز ز

استاد : چیز؟

سارا : اوهوم

استاد : چیز یعنی چی ؟

سارا : چیز دیگه

استاد : یعنی چی؟

سارا : یعنی همینجوری ، به جز بعد س.ک. س. ی . تون ...

استاد : انقد بهم بر می خوره این جوری می گی

استاد : یعنی اگه من دیگه به تو دست زدم

سارا : چه خوب ؛ یعنی واقعا می شه



سر کوچه مون نگه می داره ؛ دستش ٌ می اره بالا و دست می دیم ...

استاد : مواظب خودت باش

سارا : خدافس


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:17  توسط سارا | 

فردای ٍ اون روز . . .


اول
  این که : از همه عذر می خوام ؛  اما واسه چی ؟ ؟ واسه این که ، فک کنم امروز ، قرار ٍ دختر

بی ادبی شم ...


دوم این که : اون شبی که با استاد حرفیدم ، تا صبح خوابم نبرد ؛ حتما فک کردین از خوشحالی ؟


نه ، از خوشحالی نبود ... استرس داشتم ؛ برخلاف همیشه که ریلکس بودم ؛ اون شب استرس داشتم ؛

 
استرس دیدن استاد ؟؟؟ نه ... استرس ٍ فردا شب؛ فردا شب این موقع ؛



 
همش با خودم می گفتم   "  خدا جون ؛ فک نمی کنم اون تایمی که استاد ، واسه فردا قرار گذاشت ، کسی

توی ٍ دفتر باشه ... خدایا ؛ یعنی استاد کار ٍ بدی می کنه فردا ؟ خدایا ، اگه استاد ، مث ٍ اون دفعه شه ،

چی کار کنم ؟ خدایا ؛ نکنه استاد ، یهو چشماش ، مث ٍ اون دفعه بدجنس شه ؟  خدایا ، نکنه فردا هم ، مث ٍ

اون دفعه ، باز مجبور شم جیغ بزنم ؟ خدایا ؛ اصلا نکنه ،یهو فردا ، هرچی استاد گفت ، من بگم چشم ؟ 

 
خدایا ؛ یعنی فردا شب این موقع ، من بازم دختر پاکی ام ؟  خدایا ؛ یعنی فردا شب این موقع ، من بازم

خودم ٌ دوست دارم ؟ خدایا ؛ یعنی فردا شب این موقع ، من دیگه دختر نجیبی نیستم ؟ خدایا ؛ یعنی فردا

شب این موقع  . . .   ؛  خدایا ؛ کاشکی نرم اصلا   "



دم ٍ اذون خوابم می بره ؛ و ظهر،  ساعت  2 ، بعد از یه خواب ٍ کامل بیدار می شم  .
..


2و نیم قرارمونه . . . 3 و رب می رسم  ... در ٍ پایین باز ٍ  ...  ایت الکرسی می خونم  . . . سرم ٌ می ندازم

پایین ٌ ، وارد اسانسور می شم ؛ طبقه ی دوم  ... زنگ ٌ می زنم ، اما کسی جواب نمی ده  ... از پله ها می ام

پایین ... یهومغزم فرمان می ده که بزنگ به استاد ...




سارا : الو استاد


سارا : طبقه ی دوم بودین ، یا طبقه ی سوم ؟


استاد : چی می گی تو ؟


سارا : استاد طبقه ی دوم بودین یا طبقه ی سوم ؟



استاد : خانم فردوسی پور شمایین ؟
  رسیدین شما ؟  می خواین برین خونه ، عصربیاین ؟ من

هنوز دانشگام ...

سارا : می شه بگین چقد دیگه اینجایین ؟


استاد : 10 دقه ی دیگه


سارا : اکی ، منتظر می مونم ...




 
...  کله ی سارا در اون لحظه : 10 دقه ی دیگه ؟؟  از دانشگاه ٍ ما  تا اینجا ؟ یا دانشگاه ٌ دروغ

گفت ، یا 10 مین ٌ ؟




13دقیقه بعد ...



صدای
  ٍ استاد ٌ می شنوم که با کارگرا ، در حال ٍ خوش و بش کردن ٍ ...

گوشیم زنگ می خوره ؛ استاد ٍ ؛



استاد : خانم فردوسی پور ، من جلوی ٍ دفترم ، اما شما رو نمی بینم ؛ شما کجایین ؟


سارا : جلوی ٍ دفتر


استاد : منم همونجام ، پس چرا نمی بینمت ؟


سارا : چون این بالاهه هستم


می خنده و می گه : چه جوری رفتی اون بالا تو دختر




در ٍ اسانسور باز می شه ؛ و یک عدد انسان ٍ بلند قامت رو ، رو به روی ٍ خودم
می بینم ...

استاد : سلااااام ، چطوری ؟


سارا : سلام ، خسته نباشین



کلید ٌ می ندازه
  و وارد می شه ...


سارا : استاد ، اصلا نگران ٍ خودم نیستم که انقد منتظر موندما ؛ اما دلسوزی ٍ
عمیقی نسبت به

شاگرداتون دارم ،که همین اول ٍ ترمی ، تا این موقع ، نگهشون داشتین


استاد : تو که نمی دونی ، چقد شلوغ ٍ کلاسه



بعد د ؛ استاد رفت توی یکی از اتاق ها ؛ منم
  تویٍ سالن ٍ انتظار ٍ موندم و در حال  ٍ تماشای ٍ

دفتر بودم ...

استاد صدام می کنه که برم پیشش ؛ اما من ، بی اعتنا به صدای ٍ
استاد  ، در تراس ٌ باز می کنم

 
که ویوی ٍ ساختمان رو مشاهده کنم ...


استاد : کجایی تو دختر؟



وارد اتاق ٍ مذکور می شم ؛ یه اتاق 9 متری ، شایدم 12 متری ؛
  با دو میز ٍبزرگ ٍ مستطیل و

بیضی شکل ...

استاد 2 تا صندلی ، به فاصله ی نیم متری ، گذاشته کنار ٍ میز بیضی ٍ ...



یه چرخی توی اتاق می زنم ؛ و میرم کنار ٍ میز مستطیلی
  یه ...


استاد به صندلی ای که در نزدیکی ش مستقر شده ، اشاره می کنه و
می گه : چرا نمی شینی ؟

کیفم ٌ می ذارم روی ٍ همون میز مستطیلی یه ، و می ام رو به روی ٍ استاد، روی ٍ
صندلی می شینم

و می گم :

سارا : راستی استاد ، چرا شما از من عذر خواهی نکردین ؟


استاد می خنده ...


یه برگ خط خطی شده و یه دونه مداد
  ، روی ٍ میز ٍ ...  تا چشمم بهشون می افته ، برق می زنه ؛

... چه خوب ، به جای ٍ این که استادٌ نگاه کنم ، روی ٍ این خط خطی می کنم ...

سارا : خوب که من اون 2 و نیم ی که شما گفتین نیومدم ...


استاد : راستی تو چرا دیر کردی ؟ من 2و نیم منتظرت بودم ، بعد تو نیومدی ، منم
رفتم ...

سارا : من نیومدم ، شما هم رفتین دانشگاه ؟ حالا چه کلاسی داشتین ؟


استاد : طرح 5


...




استاد: چه خوشگل شدی

سارا : راستی استاد ، اون

استاد : وایسا ببینم ؛ جواب چه خوشگل شدی اینه ؟

سارا : خوب ب ، بودم




من سرم پایینه و مشغول ٍ خط خطی ... استاد هم مشغول ٍ نگاه کردن به من ...



سارا : استاد نمی خواین برگه های ٍ من ٌ بیارین ؟


استاد : چرا ا


و بلند می شه و می ره سمت ٍ کمد ...






+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 4:49  توسط سارا | 



گوشی ٌ جواب می دم ...


سارا : الو


استاد : سلام


سارا : سلام استاد


استاد : شما ؟


سارا : فردوسی پور هستم




استاد : کجایی تو دختر؟ می ری 6ماه ، 6 ماه ازت خبری نمی شه


سارا : الان هم نمی خواستم مزاحمتون شم ؛


استاد : تو اصلا مزاحم نیستی



سارا : راستش الان
  یهو رفتم توی سایت دانشگاه ؛ بعد دیدم از دفتر ارتباط با صنعت واسم پیغام  تهدید امیز گذاشته

بودن ، این شد که مزاحمتوتون شدم



استاد : تو چرا این جوری حرف می زنی با من ؟


سارا : چه جوری ؟


استاد : این جوری ؟


سارا : من فقط مودبانه حرف می زنم ؛ مث ٍ همیشه

 

استاد : به من بگو  چشمات چطوره ؟

سارا نوشت :
  با خودم می گم : ا ه  ه ؛ یعنی از کجا فهمیده من چشمام ٌ عمل کردم ؟

سارا : چشمام ؟؟ یعنی چی ؟


استاد : به من بگو اون چشمای ٍ شیطونت چطوره ؟


سارا : شیطون ؟ اولین بار ٍ این ٌ می شنوم


استاد : همیشه چی می شنیدی ؟


سارا : اخه همیشه ، همه می گن چشمای معصومت


... و استاد در حال ٍ خندیدن ...




سارا : راستش استاد ، زنگ زدم که ببینم کی وقت دارین که بیام ، برگه هام ٌ بگیرمشون ؟


استاد با خنده
  : الان

سارا : استاااااد الان که ه ه
  ... مگه فردا نیستین دفتر ؟

استاد : فردا صبح که دانشگام ؛ عصر هم
  که اون یکی دفتر ؛ یا فردا ظهر بیا یا شب ...

سارا : اها ؛ خوب باشه ؛ ظهر می ام ، چه ساعتی ؟


استاد : 2 و نیم


سارا : 2و نیم که خیلی ظهر ٍ استاد ؛ حداقل 3 ونیم


...







نمیدونم چی می شه که ، که بحث ارزو می اد وسط ... 

سارا : استاد می دونید در حال ٍ حاضر بزرگترین ارزوم چیه ؟

سارا : نمی دونم چرا ، اما اون لحظه هه انقد استاد خوشحال شد ، وقتی

این جمله رو گفتم که حس کردم فک کرده ، ارزوم یه ربطی به اون داره ...

استاد : چیه ارزوت ؟


سارا : این که دانشجوی ٍ ارشد شم

استاد : واقعا اینه ارزوت ؟

سارا : اوهوم

استاد : شک نکن که بهش می رسی ؛ کاری که نداره ؛از   مهر،  دانشگاه خودتون با یه مصاحبه ، دانشجو

می گیره واسه ارشد

سارا : استاد من که قبول نمی شم ؛ سخته امتحان اسکیس ٍ

استاد : خودم توی دفتر بهت یاد می دم


سارا : امتحانش اردیبهشت ٍ ؛ تا اون موقع چه جوری اخه ؟

استاد : می خوای خودم برم به جات امتحان بدم

استاد : اگه واقعا ارزوته ؛ من خودم می فرستمت کلاسای تهران ...






و بعد ، شروع می کنه به گفتن ٍ قوانین ٍ دفتر ...


استاد : اگه من سرت داد زدم ؛ نباید ناراحت شی

من می دونم چه جور دختری هستی ؛ اما این واسه احتیاط می گم .هر اتفاقی که توی دفتر

افتاد ، نباید هیچ جا بازگو شه


سارا : استاد مگه اون جا چی کار می کنین ؟ قاچاق مصلح ساختمانی

استاد : نه ، این که نه ؛ اما منظورم اینه که اسرار دفاتر ساختمانی ، نباید جایی بازگو شه


سارا : اخه مثلا به کی ؟

استاد : مثلا به بچه های دانشگاه

سارا : استاد ، شما که می دونین من با هیچ کدوم از بچه های دانشگاه ، هیچ رابطه ای ندارم

استاد : قبلا هم نداشتی ؟

سارا : نه ه ، من اصولا با کسی نمی پرم

استاد : منکر رابطه ی گذشتت با دوستات که شدی ؛ نمی خوای که منکر رابطت با من شی

سارا : استاد ، یه چیزی واستون   می گم ؛ اما باید قول بدین که نخندینا ...

سارا : اون روز
ٍ یه ایمیل واسم اومده بود ؛ یکی از اون اقا های ٍ مسن کلاسمون داده بود ؛ بعد نوشته بود که

تصمیم گرفتم
که از دانشجو های ٍ نخبه ی کلاس بخوام که بیان توی دفترم کار کنن ؛ بعد از منم

دعوت کرده بودد


استاد در حال غش کردن ...

سارا : استاد واقعا که ه ... چرا می خندین ؟

استاد : اخه دختر ؛ تو نخبه ای ، اما توی دلبری کردن ؛ تو نخبه ای ، اما توی مخ زدن ...

سارا نوشت : با خودم می گم ؛ وای ، یعنی واقعا من بلدم مخ کسی ٌ بزنم ؟ یعنی دلبری کردن ٌ ، بلدم؟

سارا : من ؟؟


سارا : خلاصه استاد ، من می خوام بیام توی ٍ دفتر شما کار یاد بگیرم ؛ که بعد برم تویٍ دفتر ٍ این اقاهه کار کنم

استاد : من بهت کار یاد بدم ، بعد بری اونجا ؟

سارا : اره دیگه

استاد : اگه کسی اومد دفتر ما ، دیگه نمی شه از دفترمون بره .  یکی از بچه ها بود ، یک سال اینجا

کار می کرد ، بعد یه پیشنهاد بهتر ، از یه دفتر دیگه بهش دادن و رفت ... اما من دهنش

ٌ سرویس می کنم ... هر جای ٍ شیراز که بخواد ...  باید

امضای ٍ من ٌ بگیره ...  ( و اینجا یه عالمه از خودش تعریف کرد ؛ و از مکانهایی که در شون تدریس

می کرد ، گفت )


سارا : یعنی استاد ، شما فک می کنین که یه روزی ، من انقد مهم می شه که از این ور و اون ور بهم

پیشنهاد کار میدن ؛

وای ، چقد خوب ؛ حتی تصورش هم قشنگه ...

استاد : شک نکن که این جوری می شه

سارا : اما استاد انقد دوس دارم مث ٍ شما شم


استاد : تو شک نکن که خیلی از من بهتر می شی ؛تو همین الانم از من خیلی بهتری ؛ من دقیقا وقتی هم سن

تو بودم ؛ توی دفتر ایروانیان کار می کردم و ...

سارا : اکی استاد ؛ من همه ی شرط ها رو قبول می کنم ؛ دیگه قرار دادٌ امضا کنیم ؟ فقط یه

سوال ، قرار داد ٍ چند سالس ؟

استاد : تا اخر عمر

سارا : تا اخر عمر ؟؟؟ نه ه ه  ه ه ه



استاد : یه شرط دیگه هم مونده

سارا : چی استاد؟

استاد : این که توی دفتر ، اصلا تو چشمای ٍ من ، نگاه نکنی

سارا : یعنی چی استاد ؟ متوجه  نمی شم


استاد : می دونی که بین من و تو ، چه احساسی وجود داره ؛ اما وقتی تو ، تو چشمای ٍ من ...



... و بعد دوباره یکم دیگه از شرکت می گه  ...

و در اخر ...

سارا : اکی استاد ... قبول ...  فقط یادم رفت گفتین چه ساعتی ؟

استاد : 2 و نیم

سارا : اکی استاد . قربان شما ... خداحافظ

استاد : چقد بی ادبی تو ، دارم حرف می زنم

سارا : اخه استاد ، می خوام برین به کاراتون برسین


استاد : فقط یه سوال

سارا : بفرمایید استاد

استاد : بین من و تو چیزی هست ؟

سارا : من متوجه منظورتون نمی شم

...





+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:48  توسط سارا | 

6روز بعد


سارا : سلام استاد

سارا : حالتون خوبه ؟

سارا : فردوسی پور هستم


استاد : چطوری خانم فردوسی پور ؟ شما قرار هفته ی پیش با من تماس بگیرین ...

سارا : استاد شما الان دفترین که من بیام پیشتون ؟

استاد : نه متاسفانه ؛ من نیم ساعت پیش از دفتر اومدم بیرون

سارا : یعنی تا شب هم نمی رین دفتر؟


استاد : خانم فردوسی پور ، شما میزارین نصفه شب زنگ می زنین

سارا : خوب ب ، من فک کردم شاید خواب باشین شما

استاد : شما فک کردین همه مثل ٍ شما تپلن ، تا این موقع می خوابن ؟


سارا نوشت : قابل توجه دوستان وبلاگی ؛ شما به خانمی که قدش 167 و وزنش 56 کیلو هست، می گین

تپل ؟ نمی گین دیگه ؛ پس من تپل نیستم ...


سارا : استاد چسارتا ، شما گذشته ی خودتون ٌ از یاد بردین ؟

استاد : من همیشه مانکن بودم

و این چنین دستور دادن که من فردا زنگ بزنم ؛ اما از اونجایی که من فردای اون روز کلاس زبان

داشتم ؛ پس ، پس فردا زنگ زدم ، که ...





مکالمه ی سارا و شقایق :

شقایق : الان دیگه چرا ناراحتی ؟ امروز که دیگه بد حرف نزد ؟

سارا : چون الان دیگه شک ندارم که داره باهام لجبازی می کنه ؛  بابا شقایق ، من پارسال ، که برای بار

اول ، توی زندگیم بهش زنگ زدم ، اون من ٌ شناخت ، بعد الان منٌ نمی شناسه ؟ من هر ثانیه ، باید

خودم ٌ معرفی کنم ؟ انقد حس ٍ بدی دارم که انقد زنگ می زنم بهش ...


شقایق : بابا بی خیال ؛ تو داری واسه کارات بهش زنگ می زنی ؛  نمی خواد نگران غرورت

باشی ؛ خیالت تخت ، غرورت خدشه دار نمی شه ؛  اما سارا ، به یه چیزی دقت کردی ، برخلاف ٍ این

که اصولاپشت تل سگ ٍ،  اون روزایی که می بینتت ، بعدش مهربون می شه باهات ؛ بعدشم اون

پای ٍ تل ، واسه تو کلاس می ذاره ؛ تو هم همیشه ، وقتی تصویری می بینیش ، کلاس


می ذاری واسش ؛ پس یر به یر می شین ...

سارا : چی بگم ؛ من فقط این ٌ می دونم که اون ، تنها کسی ٍ که انقد رفتم سمتش ...


شقایق : اما به نظر من ، تو خیلی واسش غرور داشتی ؛ بابا کسی واسه اون انقد کلاس

نمی ذاره ؛ سارا ، غرور رو این بشر جواب نمی ده ؛ یادت رفته اون ترمی که باهم ، باهاش

کلاس داشتیم ، چیکار می کردن واسش دخترا...





25 بهمن ؛ مصادف با ولنتاین

سارا : الو ، سلام

استاد : سلام

سارا : من فردوسی پور هستم

استاد : خانم فردوسی پور ؛ انقد گرفتارم امروز ؛ خودم باهاتون تماس می گیرم ؛ خداحافظ




گوشیم ٌ پرت می کنم رو بالشم و با خودم می گم :  اگه یه روز ٍ دیگه ، جز روز ٍ ولنتاین بهم

می گفت گرفتارم ؛ خدایی انقدلجم نمی گرفت ؛ یعنی کیس ٍ فاب داره خدا ؟  م م م م ؛ داره

دیگه حتما ؛ سارا ، اگه یه بار ، فقط یه بار ٍ دیگه اسم استاد ٌ اوردی ؛ دیگه نه من ، نه تو ...




چهارشنبه ، 17 اسفند


ساعت  8 شبه ؛ دارم توی فیس بوک می چرخم ؛ به صورت کاملا ناگهانی ، تصمیم می گیرم یه سری

هم ، به سایت ٍ یونی بزنم ؛ می بینم واسم نوشته :  دانشجوی گرامی ، هر چه سریعتر به دفتر ارتباط

با صنعت مراجعه نموده ، و در غیر اینصورت این دفتر جوابگو نیست ...


پس ، یهویی تصمیم می گیرم زنگ بزنم به استاد ؛ گوشیم ٌ بر می دارم که بزنگم ؛ اه ، خطم

که یه طرفس ... گوشی ٍ الی رو بر می دارم و می زنگم ؛ یه بار ساعت 8 و اندی ؛ یه بارم 9 و اندی ؛ اما

جواب نمی ده



ساعت 22.55؛  گوشی ٍ الی زنگ می خوره ؛   شماره ی استاد ٍ  ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:13  توسط سارا | 

17 بهمن

اول یه دونه ایت الکرسی می خونم ؛ بعد گوشی ٌ می گیرم دستم و شمارش ٌ می گیرم ...

بعد از سلام & احوالپرسی ، و معرفی خودم ...

استاد : فردوسی پور ، شما قرار بود دیروز با من تماس بگیرین

سارا: اما استااااد، شما خودتون گفتین که دیروز ، تحویل موقت ٍ دانشجوهاتون ٍٍٍ

و استاد بازم حرف ٍ خودش ٌ تکرار می کنه


با خودم می گم " عجب بزیه ، اون شب ٍ احتمالا می خواسته واسه من کلاس بذاره ،بعد تحویل موقت ٌ بهونه

کرده ، بعد حالا، از اونجایی که دروغگو ، کم حافظه س ، خودش هم یادش رفته اون شب  چی گفته "


سارا : اوکی استاد ؛ شما الان دفترین ؟

استاد : الان نه ، جایی کار دارم ؛ نیم ساعت ٍ دیگه زنگ می زنم ، بعد بیا





میرم جلوی اینه ؛   شقایق می پرسه : چیه ؟ نکنه گفت نیا ؟


سارا : نه ؛ گفت زنگ می زنه ...


شقایق : خوب معلومه که زنگ نمی زنه ؛ الان میک اپت می کنم ، با علی و دوستاش می ریم بیرون ؛ بیا

پیشنهاد ٍحیان ٌ قبول کن ؛ بابا خیلی پولدار و با شخصیته ...  بخدا خودش ٌ کشت ، از بس شب تولد علی ،

گفت باهات حرف بزنم ...



سارا : اخه شقایق ، چرا انقد بزغاله س این ؟ بابا به کی بگم ، ایت الکرسی هم روش اثر نداره ه ه ه ... 
انچوچک ؛ به من می گه فردوسی پور ... یه خانم نمی ذاره اولش ...


15 مین بعد ؛ گوشیم زنگ می خوره ؛ استاد ٍ  ؛ می پرسه  " چقد دیگه اینجایی ؟ "  ؛     جواب می دم  " نیم

ساعت ، شایدم 45 مین " ؛




1ساعت و اندکی بعد

زنگ ٌ می زنم  ؛ در ٌ باز می کنه ؛ و یه سلام و احوالپرسی معمولی  ...

توی ٍ یه اتاق ٍ بزرگ ، که بی شباهت به سالن نیست ؛ دوستش سکنی گزیده ؛؛

و توی ٍ یه  اتاق ٍ تقریبا کوچولو ، استاد ...

دوستش فک کنم از اون مهربونا باشه ؛ چون 100 برابر بیشتر از استاد تحویلم می گیره و در اخر ، تعارفم

می کنه که بشینم ...

اما می رم توی اتاق ٍ استاد ؛ البته با در ٍ کاملا باز ؛؛؛ کیفم ٌ می ذارم روی ٍ میز  و شروع می کنم به

وارسی پیرامون ...


تعارف می کنه که بشینم  و می گه  " نمی خوای برگه ها رو بدی به من ؟ "

مشغول ٍ بررسی ٍ برگه هاس ؛ منم مشغول دید زدن ، البته دید زدن اطراف

سارا : استااد، چقد اینجا خوشگله ه ه

یه لبخند خوشگل می زنه ،( یه جوری که انگار گفتم استاد چقد جذاب شدین امروز ) و می گه : مرررسی

سارا : اما استاد ، من که نگفتم شما خوشگلین ؛ گفتم اینجا خوشگله

استاد : خوب اینجا رو هم ما درستش کردیم دیگه...


استاد :  چیکار کردی طرح نهایی ت ٌ ؟
 
سارا : با دکتر ... برداشتم

استاد : نمی تونی عوضش کنی ؟

سارا: چرا باید عوضش کنم ؟

استاد : که با من برداری دیگه ...

سارا : چرا باید با شما بردارم ، وقتی شما انقد پشت تلفن بد اخلاقین؟


استاد : می ای کار اموزی دیگه ؟  قرار نیست که فقط واست امضاش کنم ؟

سارا : م م م ؛ اگه قرار باشه چیز یاد بگیرم ، خوب ب ب باشه

استاد : یک سری مهندس کاربلد  معمار و عمران اینجان ، خوب معلومه که یاد می گیری

استاد : چند ساعت داریمت اینجا ؟

سارا : فک کنم 240 ساعته


استاد : از صبح تا عصر می ای دیگه ؟؟

سارا : نه استاد ؛ من خانومماا ، مرد نیستم که

استاد : اها ، اون وقت خانما باید چند ساعت کار کنن؟

سارا : کم

استاد : 9تا 12 خوبه ؟

سارا : نه استاد

استاد : 11.30 تا 12 چطوره ؟

سارا : نه استاد ؛ منظرم اینه که ، صبح ا نه ؛ بعدش هم ، من هر روز نمی ام ؛ یه روز در میون...



فک کنم 10 تا برگ بود ؛ که فقط ، در حال ٍ حاضر ، استاد باید یه دونش ٌ  مهر وامضا می کرد که بدم به

دانشگاه ...

برگه ها رو یکی یکی میده دستم و می گه : " بشین اینجا ، اینا رو پر کن "

سارا نوشت : و این چنین رمانتیک ترین صحنه ی اون روز ، به وجود می اومد ؛ من در کمال ارامش ، به پر کردن ٍ

اون اوراق مشغول بودم ؛ و استاد هم زل زده بود به من ...




استاد : من الان مهر ٍ این شرکتی ٌ ، که شما اسمش ٌ نوشتین ٌ ندارم ؛ فردا تماس بگیرین ؛ بیاین اینجا، که این ٌ

بدم بهتون

که ببرین دانشگاه ...

سارا : استاد ، من دیگه به شما زنگ نمی زنم ؛ شما خیلی بد اخلاقین

استاد : من شماره ی شما رو سیو نکره بودم ،نمی دونستم که شمایین ؛  الان دیگه سیوش می کنم

و دیگه ...

از اتاق ٍ می ام بیرون و می گم : اما من دیگه به شما زنگ نمی زنم م م


وسط ٍ اتاق ٍ دوستشم ؛ از بس شرکته ، طرح در ، روی ٍ دیواراش کار شده ، هر چی فک می کنم ، یادم

نمی اد ، ازکدوم طرف ، وارد شدم ...

رو به دوسته می گم : " وا ا ا ، چرا من یادم نمی اد از کدوم طرف اومدم "

دوسته : " دقیقا این یه معماس ؛ اگه گفتین از کجا اومدین "

که همون موقع زورو جان ( منظورم استاد ٍ ) ، این بار با اسب سیاه نه ، بلکه با اسب ٍ سفیدش می اد و

می گه : " بیاین با اتاق ٍ کارتون اشنا شین "



می ام پایین ؛ به شقایق زنگ می زنم ؛  شقایق : " سارا بمون اونجا که با علی بیایم دنبالت "

سارا : " نه شقایق ، دیگه دیره ؛ من می رم خونه ؛ شب می ای تو؟ "

شقایق : " نه ؛ تو وایسا ؛ می ایم دنبالت ؛ بعد 12 می رسونیمت خونه ؛ تنهایی حوصلت سر می ره "

سارا : "  نمی خوام ؛ بابا امشب 90 داره ؛ 90 از شما مهم تره ؛ دیگه می خوام سوار تاکسی شم ..... شقایق

ق ق ، داره واسم بوق می زنه ه ه ه "

شقایق :" احمق ق ، خوب برو سوار شو "

سارا : " برو ببینما ، عمرا ؛  فقط 2 تا بوق زد ؛ اگه دلش می خواس سوار شم ، بهم زنگ می زد "

شقایق : " خاک بر سر خنگت "

سارا : " وای شقایق ، عزیزم ، داره نگاه می کنه  ؛ البته منم نگاش کردما "

شقایق : " خیلی خری به خدا ... "




بعدا نوشت : منظورم از اون کسی که بوق زد واسم ،" استاد " بود که اومده بود پایین ؛ اخه همین الان

دوباره پست ٌ خوندم و حس کردم درست و حسابی اطلاع رسانی نکردم ....







+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:43  توسط سارا | 
5 روز بعد از 30 اذر


سارا : الو

استاد : بفرمایید

سارا : سلام

استاد : سلام

سارا : حالتون چطوره ؟

استاد : ممنون ، بفرمایید ؟

سارا : من فردوسی پور هستم ...


استاد : چطورررری  سارا ؟

سارا : اسم من سارا نیست ؛ احتمالا من ٌ با یه خانم فردوسی پور دیگه اشتباه گرفتین ...

استاد : اما من فقط یه دونه خانم فردوسی پور می شناسم که اونم ...

سارا : خوب استاد ، من دیگه می رم سر اصل مطلب

استاد : اصل مطلب ؟ اما من به این زودی ، به کسی بله نمی گم

سارا : اه ، اه ، چه توهمی


و صدای ٍ قاه قاه خنده ی استاد ...

سارا : راستش استاد، من همه ی نامه ها رو به اسم شرکت  .... گرفتم ؛ فقط باید روزایی ٌ

که دفتر شما هستم ٌ ، بنویسم و تحویل استادم بدم  ...

استاد : من الان تهران هستم ؛ فردا بر می گردم ، یه جا همدیگه رو می بینیم و

واست امضاشون می کنم ...


سارا : مرسی ؛ عذر می خوام مزاحمتون شدم

استاد : نه ه ، شما مزاحم نیستی ... شب خوبی داشته باشی

سارا : مرسی ، خداحافظ




فردا شبٍ  اون شب


مکالمه ی سارا  و شقایق  ...

سارا : می گما شقایق ق ؛ چرا زنگ نزد ؟

شقایق :چون انتظار داره تو زنگ بزنی ...


 
سارا : بی خودد ؛ فبل از این که من بگم کار اموزیم مونده ، اون شماره ی من ٌ

می خواست ؛ اون اومد حرف
زد ؛ بعد حالامن زنگ بزنم ؟؟


شقایق : خوب الان دیگه فرق می کنه ؛ اون می دونه کار تو ، پیشش گیره ...

سارا : عجب بزیه  ، یعنی دیگه زنگ نمی زنه؟

شقایق : فک نکنم ؛  اگه بخواد زنگ بزنه ، تا  2 روز دیگه می زنه  ...  بابا تو خیلی

پرویی ؛ دور و برش پر از دختر ، همشونم که واسش بال بال می زنن ؛ اون وقت تو ...

سارا : ایش ش ش ...




5روز بعد ...

توی جاده ؛ استاد ٌ می بینم که توسط یک عدد پلیس ، جریمه شده ... دستاش ٌ داره

تو هوا تکون می ده و می اد سمت پلیس ٍ ...


1ساعت بعد


توی سالن دانشگاه ، دارم می رم سمت سالن ٍ امتحانا ؛ استاد ٌ می بینم ، در حالی

که دانشجوهاش دارن دنبالش می دوون و میگن استاد تو رو خدا .....   همد یگه رو

می بینیم ؛ فقط نگاه ؛ فقط نگاه ؛ زود نگاهم ٌ
بر می گردونم ...





1 ماه و اندی بعد ؛ 15 بهمن


بهش زنگ می زنم ؛ گوشی ٌ برمی داره ، اما هیچی

نمی گه ... ( یه جورایی بود که انگار قبلش مزاحم داشته ... )

سارا : الو

استاد : بفرمایید

سارا : سلام

استاد : سلام

سارا : حالتون خوبه ؟

استاد : چی می گی تو ؟

سارا : پرسیدم حالتون خوبه ؟

استاد :شماا؟


سارا : فردوسی پور هستم

استاد : چطوری خانم فردوسی پور ؛ قرار بود 1 ماه پیش با من تماس بگیرین ؟ چی شد ؟

سارا : اخه دیدم سرتون شلوغه و گرفتارین ، گفتم ...

استاد : من واسه شما گرفتار نیستم

سارا : استاد واسه کار اموزیه زنگ زدم ؛ شما فردا دفترین ؟


استاد : اون که مشکلی نداره ؛ شما بقیه امضاهاش ٌ بگیرین ، به من زنگ بزنید ، که من ...

سارا : من همه کاراش ٌ انجام دادم ؛ شما فردا دفترین؟

استاد : من فردا تحویل موقت دانشجوهام هستش ؛ پس فردا صبح با من تماس

بگیرین ، که عصر بیاین دفتر ...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:47  توسط سارا | 
جمعه ، 21 بهمن 1390 ؛ ساعت 22.30


ساعت 22 به قصد خط زدن ، با شقایق و طیبه ، سوار بر رخش می شویم ...

همین که سوارٍ رخش می شیم ، می گم " من بستنی می خواما ا ؛ بستنی نعمت "

طیبه  : " نه بابا ، بستنی چیه ؟ بریم شام بزنیم "

سارا " نه خیر ، من بستنی می خوام "

شقایق " خوب شما 2 تا هم ، اول  خط ، بعد بستنی ، بعد شام "



خیابان زرگری ، رو به روی مبلمان شبیری ، و در همسایگی بستنی نعمت


شقایق " بچه ها ، اونجا رو ، دعوا شده "

من در حالی که دارم از تعجب می میرم " بچه ها ، نارسیسه ه ه ه ه ه "

طیبه " بابا تو که همه رو نارسیس می بینی ، از دست مون رفتیا "

سارا " بخدا خودشه  ه ه ه ه ه "

شقایق " طیبه بپر پایین ؛ برو ببین چی شده "


صحنه ی  مجادله ؛ دعوا ؛ بزن ، بزن ؛ یا هر چیز ٍ دیگه ای که خودتون می دونید ...


نارسیس از ماشینش پیاده شده ؛ رفته سمت ٍ کمک راننده ؛ در ٍ ماشین ٌ باز کرده و به

صدایی بسیار بلند داد می زنه و می گه " بهت می گم پیاده شو "

نمی دونم چی می شه که دوباره می اد سمت ٍ  خودش ( جای ٍ راننده ) ، پاشو

می اره بالا ؛ می زنه توی ٍ شیشه ی پنجره و می گه " گفتم پیاده شو "

دوباره می ره سمت ٍ دختره ؛ در ٌ باز می کنه ؛ یقه ی دختر ٍ رو می گیره و داد

می زنه " بهت می گم پیاده شو "

کتش ٌ از تنش در می اره ؛ می زنه توی ٍ صورت ٍ دختره و دوباره همون جمله ی

مذکور ٌ می گه ...

کتش می افته توی ٍ  جوی ؛ کتش ٌ بر می داره ؛ سوار ماشین می شه

و می گاززززززززززز ه ه  ....



طیبه " بابا روانیه این بشر "


سارا " طیبه ، ندیدی دختر ٍ رو ؟ "

سارا " بچه ها ، من می ترسم اززززززززش "

طیبه " نه بابا ، نور افتاده بود تو صورتش پیدا نبود "


شقایق " پایه این بریم دنبالش؟ "

سارا " نه شقایق ؛ می ترسم ببینتمون  "

طیبه " پس بیاید بریم در ٍ خونش "

سارا " خل شدین اااا "



سارا: " بچه ها ا ا  ا ا ا ا ، یعنی کی بوده دختر ٍ ؟ "

شقایق " 2 حالت داره ؛ یا دوست دخترش بوده ، غیرتیش کرده و نارسیس هم جوش

اورده "

سارا " یعنی ادم کسی ٌ که عشقولانشه ، وسط خیابون ، جلوی ٍ مردم  ، ....؟؟  "

شقایق " یا هم از گوشه ی خیابون سوارش کرده ، با هم به تفاهم نرسیدن و

دختر ٍ خواسته تیغش بزنه  "

طیبه " دیوانه ، دختر واسش کمه که بخواد از گوشه ی خیابون ؟؟ "



سارا : " بچه ها ا ا ا ا ا ا ؛ همون بهتر که حدس ٍ دوم درست باشه ؛ من از

حسودی می ترکم الان اگه بفهمم نارسیس یکی  ٌ انقد دوست داره که واسش

غیرتی می شه  ه ه ه ه ه "

سارا " نمی خوام م م م م م م م م "


طیبه : " یعنی واقعا کی بوده ؟ "
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:52  توسط سارا | 

در جستجوی ٍ مدیر گروه ٍ سابق ، دارم پله ها رو یکی یکی طی می کنم که یهو ،

یکی ازم می پرسه : " شما دانشجوی ٍ این دانشگاهی ؟ " ؛ 

 
می پرسم :" بعله ؟ "؛      " پرسیدم  شما دانشجوی ٍ این دانشگاهی ؟" 

 
با خودم می گم " ای گل بگیرن بهت ، تو دیگه از کجا پیدات شد "

و جواب می دم " بله "  ؛

حراست :  " بیا اتاق ٍ من کارت دارم "

و ازش دور می شم ...



فریدا : چی می گه این ؟ دوباره گیر داد بهت ؟

سارا : اوهوم م

فریدا : عجب اشغالیه ؛  این همه دختر ٍ رنگاوارنگ ،هیش کی ٌ نمی بینه فقط

هی به تو گیر می ده ؟ گفت بیا

حراست ؟

سارا : اره

فریدا : نری پیشش ا ؛ هنوز کلاس داری ؟ می خوای برو خونه که دیگه نبینتت

سارا :  تا عصر ؛ اول از ... امضا می گیرم ، بعد می رم ؛ تو برو سر ٍ کلاست



و می رم توی ٍ محوطه ، توی یکی از الاچیق ها ؛ یه ربعی اونجا می شینم ؛ کیفم ٌ

می ذارم ؛ برگه ها و خودنویس ٍنارنجی ٌ می گیرم دستم و می ام بیرون ...

پایین تر از پارکینگ ٍ اساتید ، روبه روی الاچیق ها ، لبه ی فلاور باکس ؛ یه کت ٍ

اشنا می بینم ؛ دارم میرم سمت ٍ ورودیٍ فرعیه ؛اما نگاهم به اون ادمس و

اون کته ؛ فک کنم نارسیس ٍ ؛ سرش ٌ می اره بالا ؛  همدیگه رو نگاه

می کنیم ؛ فقط همین ؛

زود نگاهم  ٌ بر می گردونم  و اون 100-150 متر ٌ طی می کنم و وارد ساختمون

می شم ...

می رم دبلیو . سی ؛ جلوی اینه ؛ با خودم می گم " دیدی سارا ؛ دیگه دوست

نداره ، حتی یه لبخندم نزد ؛ دیگه حق نداری دوسش داشته باشی ؛ از امروز

نارسیس بی نارسیس ؛  "



از اونجا می ام بیرون ؛ می خوام برم طبقه ی بالا ، دنبال ٍ این مدیر گروه

سابقه ، اما می ترسم که حراست ٍدوباره ...

 7-8 مینی اونجا می شینم ؛

بعد می گم " بی خیال سارا ، پاشو برو خونه ؛ تا نیومده دوباره پاچه بگیره "



همین که از در ٍ می گذرم ؛ می بینم دقیقا روبه روم وایساده ، به

فاصله ی 5-6 متر ؛ سرم ٌ می ندازم پایین و تند تند ازش دور می شم  ؛

با خودم می گم " بره گمشه ؛ اصلا اصلا دیگه دوسش ندارم ؛ چی می شد

یه لبخند می زد؟ ازش کم می شد؟ دل ٍدختر ٍ مردم ٌ شکوندی ! خیالت راحت

شد "


صدای کفشاش ٌ دارم می شنوم ؛ هی داره نزدیکتر می شه صد ا هه ...  دقیقا

الان پشت ٍ سرم ٍ ؛  که یهو می گه  " چطوری خانم فردوسی پور؟ "

{ از اونجایی که به عادل فردوسی پور علاقه ی وافری دارم ،

زین پس از این فامیل به جای ٍ ،
my lAst NaM  استفاده می کنم }


یه نیم نگاهی به کنارم می ندازم و جواب می دم : " مرسی " ؛ نا گفته نماند

که در اعماق دلم ، داشتم از خوشحالی می مردم که بالاخره نارسیس ، اومد

جلو ...

نارسیس : " کی تو رو امروز انقد ناراحتت کرده ؟ "

سارا : " هیشکی "

به صورت و موهام اشاره می کنه و می گه ؛

نارسیس : " چقد این چیز ٍ بهت می اد " { منظورش از چیز ، بافت موهای ٍ من

بود }

با یه لبخند تصنعی جواب می دم ، " مرسی " ؛ { و با خودم می گم : عزیز م

خوشش اومده ، و طی یه تصمیم ٍجوگیرانه با خودم ، به خودم می گم ،

هورااا ،دیگه تا اخر ٍ عمرم بازش نمی کنم }


نارسیس : " اما من مطمئنم یه نفر تو رو ناراحتت کرده امروز "

سارا : " از دست ٍ خانم ... ( همون مدیر گروه سابق ) ، از دست طرح نهایی

، از دست کار اموزی "

نارسیس " چرا کار امو زیت ٌ نمی ای دفتر ٍ ما ؟ "

دلم می خواست بگم : وای از خدامه ، همین فردامی ام ؛ اما ، جواب

می دم  " یعنی همینجوری واسم ساعت می زنین که یعنی اونجا گذروندم

ولی نیام " { اما از خدام بود هر روز ببینمش ، این ٌ فقط گفتم که دور برش نداره }

نارسیس : " چقد تنبلی تو دختر ؛ بیای دفتر خیلی چیزا یاد می گیری "


نارسیس : " این ترم ٍ طرح نهایی بر داشتی ؟ با کی برداشتی ؟ "

سارا : با خانم ٍ ....

نارسیس : " چرا با خانم ٍ ... برداشتی ؟ با جناب .... بر می داشتی ؛ من روی

اون خیلی نفوذ نفوذ دارم "

نارسیس : " جرا این ترم بر داشتی ؟ نمی شه ترم ٍ دیگه برداری ، با خودم ؟"

سارا : " نه ، همین ترم برداشتم "

نارسیس : " 6 ماه پیش ، قرار بود بیای دفتر ، با هم یه همکاری ای داشته

باشیم "

با خودم می گم ؛ خوب خندش نمی گیره هااااااااااا


نارسیس : " اما یه نفر تو رو امروز ناراحتت کرده ها "

نارسیس : "حالا اسم این 3 تا دفتر ٌ یادداشت کن ؛ به اسم ٍ هر کدوم که

دوس داشتی نامه بگیر ؛ بیا واسه  کار اموزی ...."

برگه ها رو می دم دستش ؛ و با خودکارم ، اسم شرکت ها رو کف دست

می نویسم


نارسیس :" شمارتون طی ٍ یک فرایندی از گوشی ٍ من پاک شده ؛ یه زنگ

به من بزنید که من شمارتون ٌ داشته باشم "

سارا : " چه زود شماره ها از گوشیتون دیلیت می شن "

نارسیس " گوشی ٍ شما چی ؟ این جوری نیست ؟ "

سارا : " من اصولا هر شماره ای ٌ سیو نمی کنم "

و نارسیس در حال ٍ خندیدن ...

دیگه به الاچیق مذکور میرسیم ؛ و عملیات ٍ بای بای رو انجام می دیم ؛ من

که داخل الاچیق ؛ نارسیس هم

می ره کنار همون فلاور باکس ...






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:53  توسط سارا | 
چهارشنبه

از سر بالایی ٍ محوطه داریم می ایم بالا ؛ یهو چشمم می افته به پارکینگ ٍ اساتید ؛ از

مهشید می پرسم : مهشید، درست دارم

 می بینم ، چراغ ٍ اون 3 ٍ روشنه ؟ یعنی کسی داخلشه ؟

مهشید : اره فک کنم ، روشنه . کیه ؟ نارسیسه ؟

سارا : مهشید ، در اوج ٍ سرعت  و در کمال ٍ بی توجهی  بپر بریم پارکینگ ...


همین که می خوایم سوار شیم ، نارسیس هم از راه می رسه ؛ خو شبختانه سد

راه نارسیسیم و چند ثانیه ای  ایز تو ایز می شیم ...

و هم اکنون در میانه ی راه ؛ مهشید : سارااا، این پسر ٍ که همراش بود ، کی بود؟

سارا : ا ٍ ، مگه کسی باهاش بود؟ من که اون چند ثانیه رو غنیمت شمردم و

فقط نارسیس ٌ نیگا کردم


مهشید : بعله ، نارسیس هم که فقط تو رو نگاه می کرد و لبخند می زد ، احتمالا اونم

من ٌ ندیده  ؛ اه ، اه ، داره اینه ش ٌتنظیم میکنه ، نمی خواد تو جاده هم از  دیدارت

بی نصیب بمونه...

سارا : عاشقشم


 
اندک زمانی بعد ؛ سارا : خاک بر سرت مهشید با این چشم ٍ شورت  ...

مهشید : چرا؟

سارا : داره چراغ می زنه ؛ اجازه ی سبقت ٌ صادر فرمودند ...

مهشید : چرا انقد بد بینی  ؛ به این فک کن که داره بهمون بها می ده

سارا : اره جون عمش ، هزار بار


فردای چهارشنبه

داریم از دانشگاه برمی گردیم ؛ چند تا از دخترا می گن میشه تا یه جایی مزاحمتون شیم ؟

سوار می شن ؛ اولش ساکتن ؛ بعد شروع می کنن به صحبت ، البته با خودشونا ، نه با ما

یکی شون می گه : بچه ها کاش می شد ، بریم حذف کنیما ؛ اخه چرا انقد ما احمقیم ؟

بدون شناخت می ریم 6 واحد ٌ با یه استاد بر می داریم ؟


اون یکی : بابا ، نارسیس کلا از لحاظ شخصیتی مشکل داره

ندا که می بینه صحبت از نارسیس ٍ ، خودش ٌ وارد بحث می کنه و اروم بهم

می گه : تحویل بگیر، گند عشقت در اومد، احتمالا ازش اتو دارن...

ندا رو به بچه های عقب : با نارسیس دارین ؟ چه جوریاس مگه ؟


یکی از خانومای عقب : پدرمونٌ  در اورده بابا ؛ امروز خاطره برگشته بهش می گه " استاد ،

بریسینگ یعنی چی ؟ " اروم ، اروم  اومده بالا سر ٍ خاطره ، ما گفتیم احتمالا می خواد بگه

، چه سوال ٍ به جایی ، جه دختربا هوشی ؛ که یهو گفت " شما دانشجوی منی ؟ بهت

پیشنهاد می دم تا اخراج نشدی از کلاس ٍ من ، خودت بری درست ٌ حذف کنی "..


اون یکی میگه : اون روز ٍ ..داشت حرف می زد ؛ برگشته بهش میگه : زبون به دهن

بگیر خانم میرزایی ؛از صبح تا الان یه ریز داری ، حرف می زنی

و اون یکی دیگه هی می گه : تکه کلامش هم ببند ٍ


و ندا که می بینه منظور اونا از جمله ی " از لحاظ شخصیتی مشکل داره " با برداشت ٍ ندا ،

زمین تا اسمون فرق داره ، جواب می ده " اها ، اره خوب ، کلا این جوری ، اهل ٍ کل

انداختن ٍ "اون یکی می گه : وای ، طرح ٌ نگو ؛ یه چیزایی واسه طرح ازمون می خواد

تا الان هیچ استاد ٍ طرحی  ،از شاگرداش نخواسته ...


شنبه

wc  دانشگاه


کیفم ٌ می ذارم و  همین که می خوام وارد ٍ 
رست روم شم  ، چند تا از دخترا رو

می بینم که با سرعتی نزدیک به سرعت ٍ
نور در حال ٍ   makEup  هستن ؛ از کنارشون

می
گذرم و وارد rEstRo0m می شم ؛


و صداهای ورودی های جدید ٍ  wc  و ورودی های قبلی دبلیو . سی رو می شنوم که ...

 
ورودی های جدید  wc    : با کی کلاس دارین بچه ها ؟

ورودی های قبلی
دبلیو.سی : با نارسیس

ورودی های جدید 
wc   : کدومشون ؟ همونی که می گن 62 ای ٍ ؟  خیلی هم خوشگله ؟

ورودی های قبلی دبلیو.سی : خوشگل نیست ؛ اما خیلی بامزس قیافش

ورودی های جدید 
  wc  : می گن همه دخترایی که اون ترم باهاش داشتن ، این ترم هم

باهاش برداشتن ؛ هرجلسه هم با یه تریپ و رنگ ٍ موی ٍ جدید می ان سر کلاسش ...



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:28  توسط سارا | 

سالن  بالا نشستیم ، من و ندا ؛ ندا با زاویه ی کاملا قائمه نشسته ، منم جوری زاویه ی نشستنم ٌ

تعیین کردم که همه ی نگاه و توجهم با نداس؛ و به فاصله ی 2 تا صندلی ٍ خالی از ما هم ، 2 تا از

دخترای ٍ شاخ ٍ کلاس ٍ نارسیس نشستن ...


که یهو، ندا دستم ٌ فشار می ده و می گه اونجا رو؛ از اونجایی که شیرازی بودنم بعد از یه

امتحان ٍ طاقت فرسای بتن ، ناجور بر من غلبه کرده ، بدون ٍاینکه نگاهم ٌ برگردونم ، می پرسم

کیه مگه حالا ؟

الان دیگه نگاه ٍ ندا ، عمودتر از هر عمودیه ؛ پس یه کوچولو زحمت می کشم و به مقدار 20

درجه ، سر ٍ مبارکم ٌ تکون می دم ...


و حالا ، اون چیزی که من دیدم " یک عدد نارسیس ، در حالی که داره نگاهش ٌ روی اون 2 تا

صندلی ٍ خالی تموم می کنه "  ؛ با صدای ٍ امیخته با جیغ و در حالی که دارم از شدت ناراحتی ٍ

ٍ واکنشی می میرم ، می پرسم " ندااا ، داشت این دو تا شاگردش ٌ نیگا می کردددد؟؟ "  ؛


ندا :" نه دیوانه ه ه ، از اون ته سالن ، من ٌ دید ، بعد زود کنارم ٌ نگاه کرد؛ از اونجا تا اینجا هم داشت

تو رو نگاه می کرد ، تارسید اینجا ، نگاهش ٌ برگردوند "

سارا : وای نداا ، عاششششقتم

ندا : چرا انقد زشت شده این ؟ چرا انقد لاغر شده ؟ لاغر و سیاه ه

سارا : برو ببینما ؛ جذابیت ٍ مرد به تیره بودنشه ؛ چیه مرد ٍ سفید؟ اه ، اه ؛ خدایی  خوش فیسی و

خوش استیلی ازش می باره ، چه جوری دلت می اد؟


نارسیس به فاصله ی 15-20 متری ، نه 10-15 متری از ما ، می ره توی ٍ یه کلاس ؛

سارا : ا ٍ ندا ، کلاسش اینجاس ...


نارسیس بعد از 3-4 مین ، دوباره از کلاسش می اد بیرون ٌ ، از اون سمت راهرو ، می ره طبقه ی

پایین  ؛ و بعد از چند مین ، از پایین می اد بالا و دوباره از جلوی ٍ ما رد می شه ... ؛

ندا : چقد این تابلو ٍ سارا ، مثلا تو این چند مین ، رفت پایین چی کار کرد؟


و دوباره ، می ره سر کلاسش ؛ بعد از 5 مین دوباره از کلاسش می اد بیرون ؛ و می اد توی ٍ اون

کلاسی که رو به روی ٍ ماس؛ بین ٍ این مسیر ، اون من ٌ نگاه می کنه ، منم اون ٌ ؛ اون لبخند می زنه ،

اما من هیچ دلیلی واسه تغییر ٍ زاویه ی لبام ندارم ...


ندا : وای ی ی ی ؛ چقد تابلو ٍ این ؛نمی گه شاگرداش ببیننش ، در حال ٍ این تابلو  بازیاش؟ رفت از

پنجرهه یه نگاه ، به کلاس ٍخالی انداخت و اومد، یعنی چی حالا ؟

سارا ، نکنه شما با همین ،تو به من نمی گی ی ی ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:39  توسط سارا |