![]() |
![]() |
|
|
برگه ها رو می اره و می اد روی ٍ صندلی می شینه ... پس ؛ می زنمش کنار ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط سارا |
|
|
فردای ٍ اون روز . . . پایین ٌ ، وارد اسانسور می شم ؛ طبقه ی دوم ... زنگ ٌ می زنم ، اما کسی جواب نمی ده ... از پله ها می ام پایین ... یهومغزم فرمان می ده که بزنگ به استاد ... سارا : الو استاد سارا : طبقه ی دوم بودین ، یا طبقه ی سوم ؟ استاد : چی می گی تو ؟ سارا : استاد طبقه ی دوم بودین یا طبقه ی سوم ؟ استاد : خانم فردوسی پور شمایین ؟ رسیدین شما ؟ می خواین برین خونه ، عصربیاین ؟ من هنوز دانشگام ... سارا : می شه بگین چقد دیگه اینجایین ؟ استاد : 10 دقه ی دیگه سارا : اکی ، منتظر می مونم ... ... کله ی سارا در اون لحظه : 10 دقه ی دیگه ؟؟ از دانشگاه ٍ ما تا اینجا ؟ یا دانشگاه ٌ دروغ گفت ، یا 10 مین ٌ ؟ 13دقیقه بعد ... صدای ٍ استاد ٌ می شنوم که با کارگرا ، در حال ٍ خوش و بش کردن ٍ ... گوشیم زنگ می خوره ؛ استاد ٍ ؛ استاد : خانم فردوسی پور ، من جلوی ٍ دفترم ، اما شما رو نمی بینم ؛ شما کجایین ؟ سارا : جلوی ٍ دفتر استاد : منم همونجام ، پس چرا نمی بینمت ؟ سارا : چون این بالاهه هستم می خنده و می گه : چه جوری رفتی اون بالا تو دختر در ٍ اسانسور باز می شه ؛ و یک عدد انسان ٍ بلند قامت رو ، رو به روی ٍ خودم می بینم ... استاد : سلااااام ، چطوری ؟ سارا : سلام ، خسته نباشین کلید ٌ می ندازه و وارد می شه ... سارا : استاد ، اصلا نگران ٍ خودم نیستم که انقد منتظر موندما ؛ اما دلسوزی ٍ عمیقی نسبت به شاگرداتون دارم ،که همین اول ٍ ترمی ، تا این موقع ، نگهشون داشتین استاد : تو که نمی دونی ، چقد شلوغ ٍ کلاسه بعد د ؛ استاد رفت توی یکی از اتاق ها ؛ منم تویٍ سالن ٍ انتظار ٍ موندم و در حال ٍ تماشای ٍ دفتر بودم ... استاد صدام می کنه که برم پیشش ؛ اما من ، بی اعتنا به صدای ٍاستاد ، در تراس ٌ باز می کنم که ویوی ٍ ساختمان رو مشاهده کنم ... استاد : کجایی تو دختر؟ وارد اتاق ٍ مذکور می شم ؛ یه اتاق 9 متری ، شایدم 12 متری ؛ با دو میز ٍبزرگ ٍ مستطیل و بیضی شکل ... استاد 2 تا صندلی ، به فاصله ی نیم متری ، گذاشته کنار ٍ میز بیضی ٍ ... یه چرخی توی اتاق می زنم ؛ و میرم کنار ٍ میز مستطیلی یه ... استاد به صندلی ای که در نزدیکی ش مستقر شده ، اشاره می کنه و می گه : چرا نمی شینی ؟ کیفم ٌ می ذارم روی ٍ همون میز مستطیلی یه ، و می ام رو به روی ٍ استاد، روی ٍ صندلی می شینم و می گم : سارا : راستی استاد ، چرا شما از من عذر خواهی نکردین ؟ استاد می خنده ... یه برگ خط خطی شده و یه دونه مداد ، روی ٍ میز ٍ ... تا چشمم بهشون می افته ، برق می زنه ؛ ... چه خوب ، به جای ٍ این که استادٌ نگاه کنم ، روی ٍ این خط خطی می کنم ... سارا : خوب که من اون 2 و نیم ی که شما گفتین نیومدم ... استاد : راستی تو چرا دیر کردی ؟ من 2و نیم منتظرت بودم ، بعد تو نیومدی ، منم رفتم ... سارا : من نیومدم ، شما هم رفتین دانشگاه ؟ حالا چه کلاسی داشتین ؟ استاد : طرح 5 ... استاد: چه خوشگل شدی سارا : راستی استاد ، اون استاد : وایسا ببینم ؛ جواب چه خوشگل شدی اینه ؟ سارا : خوب ب ، بودم من سرم پایینه و مشغول ٍ خط خطی ... استاد هم مشغول ٍ نگاه کردن به من ... سارا : استاد نمی خواین برگه های ٍ من ٌ بیارین ؟ استاد : چرا ا و بلند می شه و می ره سمت ٍ کمد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 4:49 توسط سارا |
|
|
استاد : به من بگو چشمات
چطوره ؟ نمیدونم چی می شه که ، که بحث ارزو می اد وسط ... سارا : استاد می دونید در حال ٍ حاضر بزرگترین ارزوم چیه ؟ سارا : نمی دونم چرا ، اما اون لحظه هه انقد استاد خوشحال شد ، وقتی این جمله رو گفتم که حس کردم فک کرده ، ارزوم یه ربطی به اون داره ... استاد : چیه ارزوت ؟ سارا : این که دانشجوی ٍ ارشد شم استاد : واقعا اینه ارزوت ؟ سارا : اوهوم استاد : شک نکن که بهش می رسی ؛ کاری که نداره ؛از مهر، دانشگاه خودتون با یه مصاحبه ، دانشجو می گیره واسه ارشد سارا : استاد من که قبول نمی شم ؛ سخته امتحان اسکیس ٍ استاد : خودم توی دفتر بهت یاد می دم سارا : امتحانش اردیبهشت ٍ ؛ تا اون موقع چه جوری اخه ؟ استاد : می خوای خودم برم به جات امتحان بدم استاد : اگه واقعا ارزوته ؛ من خودم می فرستمت کلاسای تهران ... و بعد ، شروع می کنه به گفتن ٍ قوانین ٍ دفتر ... استاد : اگه من سرت داد زدم ؛ نباید ناراحت شی من می دونم چه جور دختری هستی ؛ اما این واسه احتیاط می گم .هر اتفاقی که توی دفتر افتاد ، نباید هیچ جا بازگو شه سارا : استاد مگه اون جا چی کار می کنین ؟ قاچاق مصلح ساختمانی استاد : نه ، این که نه ؛ اما منظورم اینه که اسرار دفاتر ساختمانی ، نباید جایی بازگو شه سارا : اخه مثلا به کی ؟ استاد : مثلا به بچه های دانشگاه سارا : استاد ، شما که می دونین من با هیچ کدوم از بچه های دانشگاه ، هیچ رابطه ای ندارم استاد : قبلا هم نداشتی ؟ سارا : نه ه ، من اصولا با کسی نمی پرم استاد : منکر رابطه ی گذشتت با دوستات که شدی ؛ نمی خوای که منکر رابطت با من شی سارا : استاد ، یه چیزی واستون می گم ؛ اما باید قول بدین که نخندینا ... سارا : اون روز ٍ یه ایمیل واسم اومده بود ؛ یکی از اون اقا های ٍ مسن کلاسمون داده بود ؛ بعد نوشته بود که تصمیم گرفتم که از دانشجو های ٍ نخبه ی کلاس بخوام که بیان توی دفترم کار کنن ؛ بعد از منم دعوت کرده بودد استاد در حال غش کردن ... سارا : استاد واقعا که ه ... چرا می خندین ؟ استاد : اخه دختر ؛ تو نخبه ای ، اما توی دلبری کردن ؛ تو نخبه ای ، اما توی مخ زدن ... سارا نوشت : با خودم می گم ؛ وای ، یعنی واقعا من بلدم مخ کسی ٌ بزنم ؟ یعنی دلبری کردن ٌ ، بلدم؟ سارا : من ؟؟ سارا : خلاصه استاد ، من می خوام بیام توی ٍ دفتر شما کار یاد بگیرم ؛ که بعد برم تویٍ دفتر ٍ این اقاهه کار کنم استاد : من بهت کار یاد بدم ، بعد بری اونجا ؟ سارا : اره دیگه استاد : اگه کسی اومد دفتر ما ، دیگه نمی شه از دفترمون بره . یکی از بچه ها بود ، یک سال اینجا کار می کرد ، بعد یه پیشنهاد بهتر ، از یه دفتر دیگه بهش دادن و رفت ... اما من دهنش ٌ سرویس می کنم ... هر جای ٍ شیراز که بخواد ... باید امضای ٍ من ٌ بگیره ... ( و اینجا یه عالمه از خودش تعریف کرد ؛ و از مکانهایی که در شون تدریس می کرد ، گفت ) سارا : یعنی استاد ، شما فک می کنین که یه روزی ، من انقد مهم می شه که از این ور و اون ور بهم پیشنهاد کار میدن ؛ وای ، چقد خوب ؛ حتی تصورش هم قشنگه ... استاد : شک نکن که این جوری می شه سارا : اما استاد انقد دوس دارم مث ٍ شما شم استاد : تو شک نکن که خیلی از من بهتر می شی ؛تو همین الانم از من خیلی بهتری ؛ من دقیقا وقتی هم سن تو بودم ؛ توی دفتر ایروانیان کار می کردم و ... سارا : اکی استاد ؛ من همه ی شرط ها رو قبول می کنم ؛ دیگه قرار دادٌ امضا کنیم ؟ فقط یه سوال ، قرار داد ٍ چند سالس ؟ استاد : تا اخر عمر سارا : تا اخر عمر ؟؟؟ نه ه ه ه ه ه استاد : یه شرط دیگه هم مونده سارا : چی استاد؟ استاد : این که توی دفتر ، اصلا تو چشمای ٍ من ، نگاه نکنی سارا : یعنی چی استاد ؟ متوجه نمی شم استاد : می دونی که بین من و تو ، چه احساسی وجود داره ؛ اما وقتی تو ، تو چشمای ٍ من ... ... و بعد دوباره یکم دیگه از شرکت می گه ... و در اخر ... سارا : اکی استاد ... قبول ... فقط یادم رفت گفتین چه ساعتی ؟ استاد : 2 و نیم سارا : اکی استاد . قربان شما ... خداحافظ استاد : چقد بی ادبی تو ، دارم حرف می زنم سارا : اخه استاد ، می خوام برین به کاراتون برسین استاد : فقط یه سوال سارا : بفرمایید استاد استاد : بین من و تو چیزی هست ؟ سارا : من متوجه منظورتون نمی شم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:48 توسط سارا |
|
|
6روز بعد پای ٍ تل ، واسه تو کلاس می ذاره ؛ تو هم همیشه ، وقتی تصویری می بینیش ، کلاس
نمی ذاره ؛ سارا ، غرور رو این بشر جواب نمی ده ؛ یادت رفته اون ترمی که باهم ، باهاش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:13 توسط سارا |
|
|
17 بهمن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 13:43 توسط سارا |
|
|
5
روز بعد از 30 اذر
سارا : الو استاد : بفرمایید سارا : سلام استاد : سلام سارا : حالتون چطوره ؟ استاد : ممنون ، بفرمایید ؟ سارا : من فردوسی پور هستم ... استاد : چطورررری سارا ؟ سارا : اسم من سارا نیست ؛ احتمالا من ٌ با یه خانم فردوسی پور دیگه اشتباه گرفتین ... استاد : اما من فقط یه دونه خانم فردوسی پور می شناسم که اونم ... سارا : خوب استاد ، من دیگه می رم سر اصل مطلب استاد : اصل مطلب ؟ اما من به این زودی ، به کسی بله نمی گم سارا : اه ، اه ، چه توهمی و صدای ٍ قاه قاه خنده ی استاد ... سارا : راستش استاد، من همه ی نامه ها رو به اسم شرکت .... گرفتم ؛ فقط باید روزایی ٌ که دفتر شما هستم ٌ ، بنویسم و تحویل استادم بدم ... استاد : من الان تهران هستم ؛ فردا بر می گردم ، یه جا همدیگه رو می بینیم و واست امضاشون می کنم ... سارا : مرسی ؛ عذر می خوام مزاحمتون شدم استاد : نه ه ، شما مزاحم نیستی ... شب خوبی داشته باشی سارا : مرسی ، خداحافظ فردا شبٍ اون شب مکالمه ی سارا و شقایق ... سارا : می گما شقایق ق ؛ چرا زنگ نزد ؟ شقایق :چون انتظار داره تو زنگ بزنی ... سارا : بی خودد ؛ فبل از این که من بگم کار اموزیم مونده ، اون شماره ی من ٌ می خواست ؛ اون اومد حرف زد ؛ بعد حالامن زنگ بزنم ؟؟ شقایق : خوب الان دیگه فرق می کنه ؛ اون می دونه کار تو ، پیشش گیره ... سارا : عجب بزیه ، یعنی دیگه زنگ نمی زنه؟شقایق : فک نکنم ؛ اگه بخواد زنگ بزنه ، تا 2 روز دیگه می زنه ... بابا تو خیلی پرویی ؛ دور و برش پر از دختر ، همشونم که واسش بال بال می زنن ؛ اون وقت تو ... سارا : ایش ش ش ... 5روز بعد ... توی جاده ؛ استاد ٌ می بینم که توسط یک عدد پلیس ، جریمه شده ... دستاش ٌ داره تو هوا تکون می ده و می اد سمت پلیس ٍ ... 1ساعت بعد توی سالن دانشگاه ، دارم می رم سمت سالن ٍ امتحانا ؛ استاد ٌ می بینم ، در حالی که
دانشجوهاش دارن دنبالش می دوون و میگن استاد تو رو خدا ..... همد یگه رو 1 ماه و اندی بعد ؛ 15 بهمن بهش زنگ می زنم ؛ گوشی ٌ برمی داره ، اما هیچی نمی گه ... ( یه جورایی بود که انگار قبلش مزاحم داشته ... ) سارا : الو استاد : بفرمایید سارا : سلام استاد : سلام سارا : حالتون خوبه ؟ استاد : چی می گی تو ؟ سارا : پرسیدم حالتون خوبه ؟ استاد :شماا؟ سارا : فردوسی پور هستم استاد : چطوری خانم فردوسی پور ؛ قرار بود 1 ماه پیش با من تماس بگیرین ؟ چی شد ؟ سارا : اخه دیدم سرتون شلوغه و گرفتارین ، گفتم ... استاد : من واسه شما گرفتار نیستم سارا : استاد واسه کار اموزیه زنگ زدم ؛ شما فردا دفترین ؟ استاد : اون که مشکلی نداره ؛ شما بقیه امضاهاش ٌ بگیرین ، به من زنگ بزنید ، که من ... سارا : من همه کاراش ٌ انجام دادم ؛ شما فردا دفترین؟ استاد : من فردا تحویل موقت دانشجوهام هستش ؛ پس فردا صبح با من تماس بگیرین ، که عصر بیاین دفتر ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:47 توسط سارا |
|
|
جمعه ، 21 بهمن 1390 ؛ ساعت 22.30
ساعت 22 به قصد خط زدن ، با شقایق و طیبه ، سوار بر رخش می شویم ... همین که سوارٍ رخش می شیم ، می گم " من بستنی می خواما ا ؛ بستنی نعمت " طیبه : " نه بابا ، بستنی چیه ؟ بریم شام بزنیم " سارا " نه خیر ، من بستنی می خوام " شقایق " خوب شما 2 تا هم ، اول خط ، بعد بستنی ، بعد شام " خیابان زرگری ، رو به روی مبلمان شبیری ، و در همسایگی بستنی نعمت شقایق " بچه ها ، اونجا رو ، دعوا شده " من در حالی که دارم از تعجب می میرم " بچه ها ، نارسیسه ه ه ه ه ه " طیبه " بابا تو که همه رو نارسیس می بینی ، از دست مون رفتیا " سارا " بخدا خودشه ه ه ه ه ه " شقایق " طیبه بپر پایین ؛ برو ببین چی شده " صحنه ی مجادله ؛ دعوا ؛ بزن ، بزن ؛ یا هر چیز ٍ دیگه ای که خودتون می دونید ... نارسیس از ماشینش پیاده شده ؛ رفته سمت ٍ کمک راننده ؛ در ٍ ماشین ٌ باز کرده و به صدایی بسیار بلند داد می زنه و می گه " بهت می گم پیاده شو " نمی دونم چی می شه که دوباره می اد سمت ٍ خودش ( جای ٍ راننده ) ، پاشو می اره بالا ؛ می زنه توی ٍ شیشه ی پنجره و می گه " گفتم پیاده شو " دوباره می ره سمت ٍ دختره ؛ در ٌ باز می کنه ؛ یقه ی دختر ٍ رو می گیره و داد می زنه " بهت می گم پیاده شو " کتش ٌ از تنش در می اره ؛ می زنه توی ٍ صورت ٍ دختره و دوباره همون جمله ی مذکور ٌ می گه ... کتش می افته توی ٍ جوی ؛ کتش ٌ بر می داره ؛ سوار ماشین می شه و می گاززززززززززز ه ه .... طیبه " بابا روانیه این بشر " سارا " طیبه ، ندیدی دختر ٍ رو ؟ " سارا " بچه ها ، من می ترسم اززززززززش " طیبه " نه بابا ، نور افتاده بود تو صورتش پیدا نبود " شقایق " پایه این بریم دنبالش؟ " سارا " نه شقایق ؛ می ترسم ببینتمون " طیبه " پس بیاید بریم در ٍ خونش " سارا " خل شدین اااا " سارا: " بچه ها ا ا ا ا ا ا ، یعنی کی بوده دختر ٍ ؟ " شقایق " 2 حالت داره ؛ یا دوست دخترش بوده ، غیرتیش کرده و نارسیس هم جوش اورده " سارا " یعنی ادم کسی ٌ که عشقولانشه ، وسط خیابون ، جلوی ٍ مردم ، ....؟؟ " شقایق " یا هم از گوشه ی خیابون سوارش کرده ، با هم به تفاهم نرسیدن و دختر ٍ خواسته تیغش بزنه " طیبه " دیوانه ، دختر واسش کمه که بخواد از گوشه ی خیابون ؟؟ " سارا : " بچه ها ا ا ا ا ا ا ؛ همون بهتر که حدس ٍ دوم درست باشه ؛ من از حسودی می ترکم الان اگه بفهمم نارسیس یکی ٌ انقد دوست داره که واسش غیرتی می شه ه ه ه ه ه " سارا " نمی خوام م م م م م م م م " طیبه : " یعنی واقعا کی بوده ؟ " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 21:52 توسط سارا |
|
|
در جستجوی ٍ مدیر گروه ٍ سابق ، دارم پله ها رو یکی یکی طی می کنم که یهو ، یکی ازم می پرسه : " شما دانشجوی ٍ این دانشگاهی ؟ " ؛ می پرسم :" بعله ؟ "؛ " پرسیدم شما دانشجوی ٍ این دانشگاهی ؟" با خودم می گم " ای گل بگیرن بهت ، تو دیگه از کجا پیدات شد " و جواب می دم " بله " ؛ حراست : " بیا اتاق ٍ من کارت دارم " و ازش دور می شم ... فریدا : چی می گه این ؟ دوباره گیر داد بهت ؟ سارا : اوهوم م فریدا : عجب اشغالیه ؛ این همه دختر ٍ رنگاوارنگ ،هیش کی ٌ نمی بینه فقط هی به تو گیر می ده ؟ گفت بیا حراست ؟ سارا : اره فریدا : نری پیشش ا ؛ هنوز کلاس داری ؟ می خوای برو خونه که دیگه نبینتت سارا : تا عصر ؛ اول از ... امضا می گیرم ، بعد می رم ؛ تو برو سر ٍ کلاست و می رم توی ٍ محوطه ، توی یکی از الاچیق ها ؛ یه ربعی اونجا می شینم ؛ کیفم ٌ می ذارم ؛ برگه ها و خودنویس ٍنارنجی ٌ می گیرم دستم و می ام بیرون ... پایین تر از پارکینگ ٍ اساتید ، روبه روی الاچیق ها ، لبه ی فلاور باکس ؛ یه کت ٍ اشنا می بینم ؛ دارم میرم سمت ٍ ورودیٍ فرعیه ؛اما نگاهم به اون ادمس و اون کته ؛ فک کنم نارسیس ٍ ؛ سرش ٌ می اره بالا ؛ همدیگه رو نگاه می کنیم ؛ فقط همین ؛ زود نگاهم ٌ بر می گردونم و اون 100-150 متر ٌ طی می کنم و وارد ساختمون می شم ... می رم دبلیو . سی ؛ جلوی اینه ؛ با خودم می گم " دیدی سارا ؛ دیگه دوست نداره ، حتی یه لبخندم نزد ؛ دیگه حق نداری دوسش داشته باشی ؛ از امروز نارسیس بی نارسیس ؛ " از اونجا می ام بیرون ؛ می خوام برم طبقه ی بالا ، دنبال ٍ این مدیر گروه سابقه ، اما می ترسم که حراست ٍدوباره ... 7-8 مینی اونجا می شینم ؛ بعد می گم " بی خیال سارا ، پاشو برو خونه ؛ تا نیومده دوباره پاچه بگیره " همین که از در ٍ می گذرم ؛ می بینم دقیقا روبه روم وایساده ، به فاصله ی 5-6 متر ؛ سرم ٌ می ندازم پایین و تند تند ازش دور می شم ؛ با خودم می گم " بره گمشه ؛ اصلا اصلا دیگه دوسش ندارم ؛ چی می شد یه لبخند می زد؟ ازش کم می شد؟ دل ٍدختر ٍ مردم ٌ شکوندی ! خیالت راحت شد " صدای کفشاش ٌ دارم می شنوم ؛ هی داره نزدیکتر می شه صد ا هه ... دقیقا الان پشت ٍ سرم ٍ ؛ که یهو می گه " چطوری خانم فردوسی پور؟ " { از اونجایی که به عادل فردوسی پور علاقه ی وافری دارم ، زین پس از این فامیل به جای ٍ ، my lAst NaM استفاده می کنم } یه نیم نگاهی به کنارم می ندازم و جواب می دم : " مرسی " ؛ نا گفته نماند که در اعماق دلم ، داشتم از خوشحالی می مردم که بالاخره نارسیس ، اومد جلو ... نارسیس : " کی تو رو امروز انقد ناراحتت کرده ؟ " سارا : " هیشکی " به صورت و موهام اشاره می کنه و می گه ؛ نارسیس : " چقد این چیز ٍ بهت می اد " { منظورش از چیز ، بافت موهای ٍ من بود } با یه لبخند تصنعی جواب می دم ، " مرسی " ؛ { و با خودم می گم : عزیز م خوشش اومده ، و طی یه تصمیم ٍجوگیرانه با خودم ، به خودم می گم ، هورااا ،دیگه تا اخر ٍ عمرم بازش نمی کنم } نارسیس : " اما من مطمئنم یه نفر تو رو ناراحتت کرده امروز " سارا : " از دست ٍ خانم ... ( همون مدیر گروه سابق ) ، از دست طرح نهایی ، از دست کار اموزی " نارسیس " چرا کار امو زیت ٌ نمی ای دفتر ٍ ما ؟ " دلم می خواست بگم : وای از خدامه ، همین فردامی ام ؛ اما ، جواب می دم " یعنی همینجوری واسم ساعت می زنین که یعنی اونجا گذروندم ولی نیام " { اما از خدام بود هر روز ببینمش ، این ٌ فقط گفتم که دور برش نداره } نارسیس : " چقد تنبلی تو دختر ؛ بیای دفتر خیلی چیزا یاد می گیری " نارسیس : " این ترم ٍ طرح نهایی بر داشتی ؟ با کی برداشتی ؟ " سارا : با خانم ٍ .... نارسیس : " چرا با خانم ٍ ... برداشتی ؟ با جناب .... بر می داشتی ؛ من روی اون خیلی نفوذ نفوذ دارم " نارسیس : " جرا این ترم بر داشتی ؟ نمی شه ترم ٍ دیگه برداری ، با خودم ؟" سارا : " نه ، همین ترم برداشتم " نارسیس : " 6 ماه پیش ، قرار بود بیای دفتر ، با هم یه همکاری ای داشته باشیم " با خودم می گم ؛ خوب خندش نمی گیره هااااااااااا نارسیس : " اما یه نفر تو رو امروز ناراحتت کرده ها " نارسیس : "حالا اسم این 3 تا دفتر ٌ یادداشت کن ؛ به اسم ٍ هر کدوم که دوس داشتی نامه بگیر ؛ بیا واسه کار اموزی ...." برگه ها رو می دم دستش ؛ و با خودکارم ، اسم شرکت ها رو کف دست می نویسم نارسیس :" شمارتون طی ٍ یک فرایندی از گوشی ٍ من پاک شده ؛ یه زنگ به من بزنید که من شمارتون ٌ داشته باشم " سارا : " چه زود شماره ها از گوشیتون دیلیت می شن " نارسیس " گوشی ٍ شما چی ؟ این جوری نیست ؟ " سارا : " من اصولا هر شماره ای ٌ سیو نمی کنم " و نارسیس در حال ٍ خندیدن ... دیگه به الاچیق مذکور میرسیم ؛ و عملیات ٍ بای بای رو انجام می دیم ؛ من که داخل الاچیق ؛ نارسیس هم می ره کنار همون فلاور باکس ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:53 توسط سارا |
|
|
چهارشنبه
از سر بالایی ٍ محوطه داریم می ایم بالا ؛ یهو چشمم می افته به پارکینگ ٍ اساتید ؛ از مهشید می پرسم : مهشید، درست دارم می بینم ، چراغ ٍ اون 3 ٍ روشنه ؟ یعنی کسی داخلشه ؟ مهشید : اره فک کنم ، روشنه . کیه ؟ نارسیسه ؟ سارا : مهشید ، در اوج ٍ سرعت و در کمال ٍ بی توجهی بپر بریم پارکینگ ... همین که می خوایم سوار شیم ، نارسیس هم از راه می رسه ؛ خو شبختانه سد راه نارسیسیم و چند ثانیه ای ایز تو ایز می شیم ... و هم اکنون در میانه ی راه ؛ مهشید : سارااا، این پسر ٍ که همراش بود ، کی بود؟ سارا : ا ٍ ، مگه کسی باهاش بود؟ من که اون چند ثانیه رو غنیمت شمردم و فقط نارسیس ٌ نیگا کردم مهشید : بعله ، نارسیس هم که فقط تو رو نگاه می کرد و لبخند می زد ، احتمالا اونم من ٌ ندیده ؛ اه ، اه ، داره اینه ش ٌتنظیم میکنه ، نمی خواد تو جاده هم از دیدارت بی نصیب بمونه... سارا : عاشقشم اندک زمانی بعد ؛ سارا : خاک بر سرت مهشید با این چشم ٍ شورت ... مهشید : چرا؟ سارا : داره چراغ می زنه ؛ اجازه ی سبقت ٌ صادر فرمودند ... مهشید : چرا انقد بد بینی ؛ به این فک کن که داره بهمون بها می ده سارا : اره جون عمش ، هزار بار فردای چهارشنبه داریم از دانشگاه برمی گردیم ؛ چند تا از دخترا می گن میشه تا یه جایی مزاحمتون شیم ؟ سوار می شن ؛ اولش ساکتن ؛ بعد شروع می کنن به صحبت ، البته با خودشونا ، نه با ما یکی شون می گه : بچه ها کاش می شد ، بریم حذف کنیما ؛ اخه چرا انقد ما احمقیم ؟ بدون شناخت می ریم 6 واحد ٌ با یه استاد بر می داریم ؟ اون یکی : بابا ، نارسیس کلا از لحاظ شخصیتی مشکل داره ندا که می بینه صحبت از نارسیس ٍ ، خودش ٌ وارد بحث می کنه و اروم بهم می گه : تحویل بگیر، گند عشقت در اومد، احتمالا ازش اتو دارن... ندا رو به بچه های عقب : با نارسیس دارین ؟ چه جوریاس مگه ؟ یکی از خانومای عقب : پدرمونٌ در اورده بابا ؛ امروز خاطره برگشته بهش می گه " استاد ، بریسینگ یعنی چی ؟ " اروم ، اروم اومده بالا سر ٍ خاطره ، ما گفتیم احتمالا می خواد بگه ، چه سوال ٍ به جایی ، جه دختربا هوشی ؛ که یهو گفت " شما دانشجوی منی ؟ بهت پیشنهاد می دم تا اخراج نشدی از کلاس ٍ من ، خودت بری درست ٌ حذف کنی ".. اون یکی میگه : اون روز ٍ ..داشت حرف می زد ؛ برگشته بهش میگه : زبون به دهن بگیر خانم میرزایی ؛از صبح تا الان یه ریز داری ، حرف می زنی و اون یکی دیگه هی می گه : تکه کلامش هم ببند ٍ و ندا که می بینه منظور اونا از جمله ی " از لحاظ شخصیتی مشکل داره " با برداشت ٍ ندا ، زمین تا اسمون فرق داره ، جواب می ده " اها ، اره خوب ، کلا این جوری ، اهل ٍ کل انداختن ٍ "اون یکی می گه : وای ، طرح ٌ نگو ؛ یه چیزایی واسه طرح ازمون می خواد تا الان هیچ استاد ٍ طرحی ،از شاگرداش نخواسته ... شنبه wc دانشگاه کیفم ٌ می ذارم و همین که می خوام وارد ٍ رست روم شم ، چند تا از دخترا رو می بینم که با سرعتی نزدیک به سرعت ٍ نور در حال ٍ makEup هستن ؛ از کنارشون میگذرم و وارد rEstRo0m می شم ؛ و صداهای ورودی های جدید ٍ wc و ورودی های قبلی دبلیو . سی رو می شنوم که ... ورودی های جدید wc : با کی کلاس دارین بچه ها ؟ ورودی های قبلی دبلیو.سی : با نارسیس ورودی های جدید wc : کدومشون ؟ همونی که می گن 62 ای ٍ ؟ خیلی هم خوشگله ؟ ورودی های قبلی دبلیو.سی : خوشگل نیست ؛ اما خیلی بامزس قیافش ورودی های جدید wc : می گن همه دخترایی که اون ترم باهاش داشتن ، این ترم هم باهاش برداشتن ؛ هرجلسه هم با یه تریپ و رنگ ٍ موی ٍ جدید می ان سر کلاسش ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:28 توسط سارا |
|
|
سالن بالا
نشستیم ، من و ندا ؛ ندا با زاویه ی کاملا قائمه نشسته ، منم جوری زاویه ی نشستنم ٌ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:39 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
"یوسف آباد، خیابان شصت و ششم "پريودهاي ذهن ویکی "دل دردهـای یک عـدد میـس مـِـــری ll "دلنوشته های ســبز یک خیال کبود ... |
|
RSS
|